بديع الزمان فروزانفر

816

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

اين نه آن جان است كافزايد زنان * يا گهى باشد چنين گاهى چنان خوش كننده‌ست و خوش و عين خوشى * بىخوشى نبود خوشى اى مرتشى چون تو شيرين از شكر باشى بود * كان شكر گاهى ز تو غايب شود چون شكر گردى ز تاثير وفا * پس شكر كى از شكر باشد جدا مرتشى : رشوه خوار ، مجازا ، كسى كه مايه از ديگران ستاند و به خود هيچ باشد . مطابق عقيده‌ى اطبا و حكماى پيشين ، روح حيوانى بسبب اختلاف احوال مزاجى ، تغير مىپذيرد و حرارت و برودت و رطوبت و يبوست ، بتعاقب بر وى عارض مىگردد و از غذا نيرو مىگيرد و از گرسنگى ناتوان مىشود ، مولانا ازين اصل استفاده مىكند و مىگويد كه روح قدسى محكوم احوال مزاج نيست تا از نان و جنس مواد غذايى قوت گيرد و از نابود آن ، بسستى گرايد و حالات مختلف بر آن عارض گردد آن گاه جان قدسى را بدين گونه مىستايد كه او خوش كننده و منشا و منبع ذوقهاست زيرا بعقيده‌ى او ، اصل لذت در جان آدمى است كه سايه‌ى آن بر اشيا مىافتد ( شرح مثنوى شريف ، ج 1 ، ذيل : ب 421 - 417 ) و خود نيز عين خوشى است بدليل آن كه معطى شىء فاقد آن نتواند بود پس اگر جان خوشى و ذوق مىبخشد بالطبع بايد كه خوش و شاد باشد و گر نه چگونه افاضه‌ى خوشى از وى ميسر تواند بود . سپس فايده‌ى اين حالت را بدين گونه بيان مىكند كه چون سالك از تلوين برهد و بدرجه‌ى تمكين برسد و از تاثير وفا بعهد الهى و تحمل رياضات سخت ، از آلايش پاك شود آن گاه خوشى از درون جان او مىرويد و او در خوشى غرق و با آن متحد و يگانه مىگردد و درين حالت خوشى و ذوق از وى جدايى نمىپذيرد و سلب ذوق و خوشى از وى محال است چنان كه نمىتوان گفت كه